تبليغاتX
با سلام و سپاس ، برای دیدن آرشیو ، اینجا را کلیک کنید
و باران که شعر نگاه من است
خانه | آرشيو | پست الکترونيک

هوالجمیل

 

 

اَلَم تَرَ....

 

غزه یک زاغۀ پر سجیل است

ابرهه ، مظهر اسرائیل است

سنگریزه به دهان می‌آیند

این ابابیل حریف فیل است

پُردلان را ز چه می‌ترسانید؟

غزه سرشار ز اسماعیل است

خون هابیل ز نو می‌جوشد

مرگ در جستجوی قابیل است

انتفاضه شده فریاد زمان

نغمه‌اش چون دَم اسرافیل است

غول بی شاخ و دُم اسرائیل

خفته در چنبرۀ تضلیل است

انتفاضه ز دل نیل گذشت

لیک ، فرعون زمان در نیل است

غزه چون هیمنۀ غول شکست

ناصرش ، بازوی جبرائیل است

سازمانی که حقوق بشرش

اینهمه مضحک و هَردمبیل است

بهتر آن است که تعطیل شود

چون در آن عدل خدا ، تعطیل است

 

والسلام

محمد حسین صادقی

زرقان فارس

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 14:38 | 
خونبها

هوالجمیل

 

خونبَها

 

مسیر روشن حق ، شاهراه عاشوراست

که رکن عرش خدا ، قتلگاه عاشوراست

 

به انتقام اگر صد جهان شود نابود

هزار مرتبه کمتر ز آه عاشوراست

 

چو نیست کل جهان خونبهای اصغر او

وجود حضرت حق ، دادخواه عاشوراست

 

تمام وسعت تاریخ اشک ، در یک قاب

اگر چکیده شود ، در نگاه عاشوراست

 

محل جمع تمام فرشته‌های خدا

به هر مکان و زمان ، وعده‌ گاه عاشوراست

 

تمام زشتی و زیبائی بنی آدم

به هر مقایسه در جلوه‌گاه عاشوراست

 

غروب کرب و بلا ، آخرین دَم خلقت

طلوع جلوۀ خلقت ، پگاه عاشوراست

 

اگرچه « فلسفه » این نکته را نمی‌فهمد

که عرش غیب به فرمان شاه عاشوراست

 

ولی مشاهده کرده هزار و یک اعجاز

که کمترین اثر کارگاه عاشوراست

 

پس از حسین هر آن هیئتی که در دوران

به نام حق زده پرچم ، سپاه عاشوراست

 

علم به دوش و جلودار و ساقی احرار

در اوج ظلمت تاریخ ، ماه عاشوراست

 

دلی که سوخته از داغ کربلا ، باری

همیشه تا به ابد در پناه عاشوراست

 

تمام عرش غلامان حضرت اویند

که دیده‌اند جنان ، خیمه گاه عاشوراست

 

حسین در دل تاریخ می‌زند فریاد:

مسیر روشن حق ، شاهراه عاشوراست

 

والسلام - ملتمس دعا

محمد حسین صادقی (غلام) - زرقان فارس

http://360.yahoo.com/hodhodzar

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 2:30 | 
سفر آب

هوالجمیل

سفر آب

مُردیم ز هُرم عطش و یار نیامد

آرام دل و دیدۀ خونبار نیامد

 

از خیمه برون تاخت ولی باز به خیمه

از علقمه با کام عطش‌بار نیامد

 

چشمان حرم باز به راهی است که عباس

با مشک برون رفت و دگر بار نیامد

 

در عمق قرون ، چشم به راه است رقیه

گوید : ز چه عموی وفادار نیامد

 

طفلان حرم را که دهد جرعۀ باور

وقتی که عمو از صف پیکار نیامد

 

این ناله هنوز از لب تاریخ بلند است :

« ای اهل حرم ، میر علمدار نیامد »

 

گویا که زمان مانده در آن لحظۀ کشدار

زیرا به سر این لحظۀ کشدار نیامد

 

در طول زمان ، چشم حرم منتظر اوست

هرچند که آن لحظۀ دیدار نیامد

 

انگار همین لحظۀ پیشین ، همه گفتند :

« سقای حسین ، سید و سالار نیامد »

 

برگشتن او از سفر آب (غلاما)

در قلب حرم ماند و علمدار نیامد

 

والسلام – محمد حسین صادقی (غلام)

زرقان فارس

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 5:54 | 
ذبیح

هوالجمیل

 

ذبیح کربلا

 

با اعتذار از بنی فاطمه (س)

در ذبح گوسفند ، عربهای جاهلی

چون گرگ می‌شدند ، عربهای جاهلی

اطراف صید خویش ، سوار و پیاده‌شان

کِل- زوزه می‌زدند ، عربهای جاهلی

با سنگ و چوب و نیزه ، به یکباره ، حمله‌ور

بر صید میشدند ، عربهای جاهلی

*****

تا رخ نمود نور محمد (ص) به امر وحی

گشتند سربلند ، عربهای جاهلی

فرمود : رو به قبله و سیراب سر بُرید

صید اسیر بند ، عربهای جاهلی

فرمود : تیغ تیز بباید برای ذبح

چون دید چون ددند ، عربهای جاهلی

شاید که دیده بود در آفاق علم غیب

بعداً چه می‌کنند ، عربهای جاهلی

شاید که دیده بود که روزی حسین را

آنگونه می‌کشند ، عربهای جاهلی

بر نعش صید ، اسب نراندند بعد قتل

با خشم و نیشخند ، عربهای جاهلی

اما به روی پیکر صد چاک شاه دین

صد باره تاختند ، عربهای جاهلی

آتشفشان عقده به گودال قتلگاه

خالی نموده‌اند ، عربهای جاهلی

آتش زدند خیمه به خیمه ، کتاب وحی

پیک سقیفه‌اند ، عربهای جاهلی

پاداش مهربانی پیغمبر خدا

اینگونه داده‌اند ، عربهای جاهلی

با نام دین ، به دین خدا حمله برد‌ه‌اند

تاریخ ممتدند ، عربهای جاهلی

لرزید ساق عرش از این ماجرا (غلام)

در جهل مطلقند ، عربهای جاهلی

والسلام

زرقان فارس - محمد حسین صادقی (غلام)

18/10/1387 مصادف با عاشورای 1430

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 0:17 | 
لبیک

هوالجمیل

بین‌الحرمین

ما آمده‌ایم یاری خویش

در مجلس سوکواری خویش

گریان و غمین و سر به زیریم

نزد تو ز شرم و خواری خویش

ما معترفیم در حضورت

بر جرم و گناهکاری خویش

تو زنده‌تری ز هر وجودی

در عرش ، به نزد باری خویش

ما مُرده‌تریم از جمادات

در زندگی مزاری خویش

تو نوری و ما عزا گرفتیم

بر نعش سیاهکاری خویش

هرجا که بپاست مجلس تو

زهراست به اشکباری خویش

جبریل نشسته روی درگاه

در منصب کفشداری خویش

مجموع رُسُل ستاده در صف

با شیعه و با حواری خویش

بخشند به روح هر عزادار

شیدائی و داغداری خویش

سقای تو جامها کند پُر

از اشک همیشه جاری خویش

نوشد به تمام تشنه کامان

از کوثر خوشگواری خویش

بخشد به تمام عاشقانت

او بیرق یادگاری خویش

* * * * *

تو وارث کل انبیائی

در مکتب جان‌نثاری خویش

هر دین که کنون حیات دارد

دارد ز تو وامداری خویش

دانند تو را تمام احرار

پیغمبر افتخاری خویش

اندیشۀ وحدت جهانی

دارد ز تو ریشه‌داری خویش

عرفان بشر گرفته از تو

آئینۀ رازداری خویش

زیبائی روح تو در عالم

گسترده دَم بهاری خویش

ما لیک (غلام) خانه‌زادیم

نزد تو ، به ریزه‌خواری خویش

بی فلسفه روح ماست عاشق

با منطق خاکساری خویش

* * * * *

گفتی که کجاست یاور من؟

در لحظۀ جان سپاری خویش

او حضرت تو ، تو حضرت او

در عهد زمامداری خویش

او صاحب هر عزاست ، هرجا

با اشک همیشه جاری خویش

او وارث توست در زمانها

در غایت بردباری خویش

هر روز لوای شیعه برپاست

در مکتب انتظاری خویش

بیت‌الحرمین چشمهایش

بخشیده به ما خماری خویش

مخمور نگاه اوست ، شیعه

در جلوۀ پرده‌داری خویش

چشم و دل ما از او گرفته

سرچشمۀ اشکباری خویش

او رهبر انقلاب شیعه است

در غیبت آشکاری خویش

هر روز گرفته انتقامت

با لشکر سوکواری خویش

ما لشکر بیدل حسینیم

در هستی سربداری خویش

ما معجزه ساز انقلابیم

با رهبر روضه‌داری خویش

ما فاتح جبهه‌های جنگیم

با وحدت و پایداری خویش

بر کاخ یزید ، حمله بُردیم

با روضۀ انتحاری خویش

داریم ز مجلس عزایت

اندیشۀ ماندگاری خویش

این اشک که بی اراده جاریست

در هیئت چشمه‌ساری خویش

هر دانۀ آن مثال بُمبی است

در فطرت انفجاری خویش

سرمایۀ شیعیان همین است

در جبهۀ پاسداری خویش

خواهند همین ز ما بگیرند

با مذهب ابتکاری خویش

دوریم ولیک از مَذّلت

در مذهب خون نگاری خویش

ما بیمۀ عزت حسینیم

نی ، بیمۀ اختیاری خویش

شاگرد کلاس مادرانیم

در مکتب غمگساری خویش

ما شوری اشک را چشیدیم

از دورۀ شیرخواری خویش

دادند به ما غذای ایثار

با نذر و امیدواری خویش

این شیر زنان شیرپرور

با شیرۀ جان نثاری خویش

پیوسته شهید آفریدند

در جبهۀ پایداری خویش

بر کاخ فساد ، حمله بردند

با تیغ حجاب‌داری خویش

بخشید علی به روح شیعه

اندیشۀ ذوالفقاری خویش

هر شیعه کنون چو ذوالفقار است

در خیبر سرشماری خویش

ریزیم شرر به قلب صهیون

با صولت مرگباری خویش

* * * * *

تو خون خدائی و خداوند

داده به تو حکم کاری خویش

ای آنکه نشانده‌ای دو عالم

بر سفرۀ کردگاری خویش

آورده بهشت ، سوی فیضت

حاجتکدۀ نداری خویش

با اینهمه ، نیز ما گدائیم

در دوزخ شرمساری خویش

ننگر به حقارت دل ما

بنگر به بزرگواری خویش

عمریست که بُرده‌ای دل ما

در محفل بیقراری خویش

ما نغمه‌سُرای اهلبیتیم

آوازگران زاری خویش

از کنج قفس اگر که حتی

آزاد کنی قناری خویش

آنقدر زنیم سر به مرقد

با شِکوه ز بدبیاری خویش

تا باز دهی به ما بهشتی

در هیئت روضه داری خویش

از یاری ما تو بی نیازی

ما آمده‌ایم یاری خویش

والسلام

محمد حسین صادقی (غلام)

زرقان فارس – دیماه1387 محرم 1430

http://yaali59.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 0:13 | 

هوالجميل

 

 تنگ چشمه (1)

 

 دلم كرده هواي تنگ چشمه

كه باشد روز و شب دلتنگ چشمه

نديدم نغمه‌اي در عالم خاك

نشاط‌آورتر از آهنگ چشمه

چه مي‌شد چون پري‌ها سر گذارم

شبي بر بالش گلسنگ چشمه

زلال و پاك و شيرين و گواراست

بيا ايدل بشو همرنگ چشمه

بگير از چشمه درس پايداري

ببين با سنگ خارا ، جنگ چشمه

بيا مثل دل اهل ولايت

بسيجي شو تو هم در هنگ چشمه

اگر خواهي رسي بر كوثر عشق

بيا حل شو تو در فرهنگ چشمه

زند بر قلب صحرا ، آتش سبز

رسد بر آن چو يك بِرشَنگ  چشمه (2)

براي رويش سبزينه‌ي عشق

تمام دشت مانده لَنگ  چشمه (3)

رسانَد آب وحدت بر بيابان

اگر يك دره افتد كَنگ  چشمه (4)

چه رؤيائي است نقش ارژن صبر

درون دفتر ارژنگ چشمه

نشو هرگز تو دلتنگ از دورنگي

بزن بر هستي خود ، رنگ چشمه

شكست آئينه‌ي قلبم ، ز بس كه

زدم بر سينه‌ي خود سنگ چشمه

سرشكم مثل اشك چشمه جاري‌ست

دل تنگم شده چون تنگ چشمه

 

والسلام

زرقان فارس – محمد حسين صادقي

بازنويس – 25 /5 / 1387

------------------

1 - تنگ چشمه (tang-e-cheshmeh)نام مكاني است در زادگاهم زرقان فارس ، كه چشمه‌اي به نام «چشمه و بِز» (cheshme-wo-bez) در آن جاري است.

2- بِرشَنگ(bershang) در گويش زرقاني يعني شعله و جرقه‌‌ي كوچكي از آتش.

3 - لنگ(lang)  = معطل ، لنگ كسي شدن يا ماندن يعني معطل ماندن.

4 – كَنگ (kang) = كتف ، كنگ كسي افتادن يعني همراه و همكار و همسفر شدن با كسي.

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 12:21 | 
یا شاهچراغ

هوالجميل

 

ميثاق

 

در مدح و منقبت و رثاي حضرت احمد بن موسي (ع) شاهچراغ

 

چون حضرت احمد بن موسي

شد راهي طوس ، با تَولّا

همراه شدند با جنابش

ياران و برادران مولا

در طول مسير ، خيل عشاق

پيوست به كاروان آنها

گرديد گروه جان‌نثاران

در اين حركت مثال دريا

درياي دلاوران عاشق

گرديد روان به كوه و صحرا

اين قافله بود غير جنگي

ني لشكر جنگي توانا

مردان و زنان سالخورده

بود اسلحه‌شان فقط مدارا

بودند ولي به زعم دشمن

اين جمع ، به كودتا ، مهيا

احساس خطر نمود دشمن

از ديدن اين گروه شيدا

گفتند : اگر ، به هر دياري

افزوده شود به جمع آنها

يك لشكر بيكران شود جمع

اطراف «رضا» ز پير و برنا

آنگاه به يك اشاره‌ي او

پيچند به هم بساط اعدا

اين ترس كه در دل حكومت

زلزال نموده بود بر پا

شد باعث حمله و شبيخون

بر قافله‌ي عراق و بطحا

با كل توان ، سپاه ظلمت

سد كرد مسير سبز دريا

شد حمله به كاروان زُوار

در خطه‌ي فارس ، بي مهابا

شد كرب و بلا بپا دوباره

در خاطره‌ي سپاه گلها

شد كشته گروه بيشماري

از هيئت زائران مولا

جنگيد ولي چنان اباالفضل

در معركه ، احمد بن موسي

با حيله‌ي دشمنان وليكن

محصور شد آن ه‍ژبر هيجا

او يك‌تنه با سپاه فتنه

جنگيد و گرفت جان اعدا

شد كشته ولي به حيله‌ي خصم

آن عاشق بيقرار و تنها

افتاد ز پا چنان صنوبر

آن قامت سبزپوش رعنا

آن شمس ولا پس از شهادت

شد دفن به كومه‌هاي اخفا

شد دفن ولي به روزگاران

از او اثري نبود پيدا

با اذن خدا  به وقت موعود

شد مرقد و مشهدش هويدا

شد قبله‌ي اهل عشق و عرفان

آن مرقد اطهر و معلي

*****

او بوده بزرگ خانواده

بعد از پدرش ، امام موسي

بوده پدرش به حبس دائم

از حيله‌ي غاصبان رسوا

در عُسرت اهلبيت كاظم

احمد شده سرپرست آنها

ليكن به رضا نموده بيعت

آن اسوه‌ي زهد و علم و تقوا

دارد چو رضا علاقه‌اي خاص

معصومه به اين امير دانا

هم بوده مدافع ولايت

هم ارشد اهلبيت موسي

در دوره‌ي هجرت رضا نيز

داده به جواد او تسلا

بوده‌است جواد در مدينه

در نزد عمو ، به هجر بابا

*****

او نور خداست در دل شب

مانند تمام آل زهرا

زيباست تلؤلؤ وجودش

در پهنه‌ي عرش رب يكتا

در بيعت اين امير عشق است

آئينه‌ي فكر نسل فردا

در خواب جهان خفته جاري است

انديشه‌ي او چو رود رؤيا

صلح است و صفا اراده‌ي او

تا حشر ، به اذن حق تعالي

يا رب به ولايت ائمه

كن غصه‌ي شيعه را مداوا

غرقيم ميان غصه و غم

داريم دلي پر از تمنا

خندند به فكر ما غلامان

ارباب ادب ، بدون حاشا

حاشا كه دورن ما بميرد

ميثاق تولي و تبرا

از عطر گل ولايت عشق

انديشه‌ي شيعه گشته زيبا

ما لايق عاشقي نبوديم

معشوق به ما نمود القا

دلدادگي و جنون عشاق

در روز ازل شده‌است امضا

گشته دل ما به عشق ، زنده

از يُمن وجود اين مسيحا

شيراز شده چو باغ فردوس

از بركت نور اين دلارا

اي زائر عشق ، نور دل را

از شاهچراغ كن تمنا

اي دل بطلب هر آنچه خواهي

از حضرت احمد بن موسي

آزادي يكهزار بَرده

ثبت است به نام آن توانا

سرلوحه‌ي سبز مكتب اوست

آزادي بردگان دنيا

داريم وليك ما غلامان

از حضرت او ، چنين تمنا :

اي شاهچراغ ، در دو دنيا

آزاد نكن ز خود دل ما

 

والسلام

محمد حسين صادقي (غلام)

زرقان فارس – 17 رجب 1429 (سالروز شهادت حضرت احمد بن موسي (ع))

31/4/1387 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 4:19 | 
نذر حضرت زینب (س)

هوالجميل

 

شعله‌هاي صبر

 

در رثاي حضرت زينب كبري (س)

 

بعد مرگ هركدام از اوليا

مي‌شود داغ و مصيبت برملا

هستي زينب ولي اينسان نبود

داغ او در لحظه‌ي پايان نبود

داغ زينب شد ز ميلادش شروع

كرد زينب در مصيبت‌ها طلوع

بس كه هجران و مصيبت ديد او

كمتر از مرگ خودش شد گفتگو

در حقيقت بوده مرگ هر «ولي»

لحظه‌ي جان دادن دخت علي

داد زينب جان پس از مرگ رسول

شد شهيده همره مرگ بتول

لحظه‌ي جان دادن شير خدا

زينب او شد قتيل اشقيا

همره مرگ حسن او داد جان

تيرباران شد دل آن مهربان

روز عاشورا ز داغ هر شهيد

روح او تا جنت‌المأوي پريد

جز به وقت مرگ فرزندان خود

داد او با هر شهيدي جان خود

بس كه شد از داغها، پُر جام او

كل غمها مي‌وزد در نام او

صبر حق در روح زينب منجلي است

چونكه او مجموع زهرا و علي است

*****

آن امانت كز ازل شد جلوه‌گر

بود اين صبر جميل پر خطر

هيچ موجودي ز جمع بيشمار

آن امانت را نشد آئينه‌دار

آسمانها، كوهها، كردند ابا

گشت انسان حامل صبر خدا

سجده كردند آن زمان خيل مَلَك

بر امانتدار حق، بي ريب و شك

قدر انسان همطراز صبر اوست

جسم فرد ناشكيبا قبر اوست

صبر حق در اوليا شد جلوه‌گر

تا شدند آموزگاران بشر

هريكي با صبر، نوري برفروخت

خويش را در شعله‌هاي صبر سوخت

هريكي با شعله‌اي از صبر ناب

شد براي شب‌نشينان آفتاب

هريكي با اندكي صبر جميل

رفت بالاتر ز عرش جبرئيل

هريكي در شام غم يك شمع شد

شمعشان در شام زينب جمع شد

گشت زينب جلوه‌گاه صبر كل

قلب او از داغها شد باغ گل

گرچه از غم قامت بانو خميد

او وليكن غير زيبائي نديد

قلب زينب گلشن صبر خداست

حق زينب بر بشر بي‌انتهاست

گر نپويد راه صبر و حق، بشر

مي‌كند در كل عمر خود ضرر

راه صبر و حق مرام زينب است

زينت خلقت ز نام زينب است

علم او را بوده حق، آموزگار

حلم او مجموع حلم روزگار

وارث كل رسولان شد حسين

وارث او هست اين نور دو عين

كربلا ارث تمام انبياست

قلب زينب وارث آن كربلاست

كل پيغام رُسُل بر دوش اوست

آفرينش تا ابد مدهوش اوست

در عزايش انبيا و اوليا

جملگي هستند اصحاب عزا

گرچه زينب زينت نام اَب است

نام زينب زينت عرش رب است

*****

بعد عاشورا مهاجر بود او

با غمي سنگين مسافر بود او

از مدينه سوي شام و كربلا

در سفر بود آن عزيز كبريا

بي حسيني، طاقتش را طاق كرد

در غريب عاقبت اطراق كرد

تا پس از يكسال و اندي انقلاب

گوشه‌اي خاموش شد آن آفتاب

وقت رحلت، داشت مانند صدف

يادگاري كهنه و خونين به كف

در بغل بگرفته بود آن پيرهن

تا شود بر قامت زينب، كفن

عاقبت در نيمه‌ي ماه رجب

معتكف شد روح زينب نزد رب

*****

مادر كل فضيلتهاست او

حلقه‌ي وصل وسيلتهاست او

حلقه‌ي باب‌الحوائج‌هاي دين

جملگي وصل است با اين نازنين

نور زينب تا ابد در اعتلاست

روح او بر ماسوي فرمانرواست

هركه شد در خانه‌ي زينب، غلام

مي‌كند رجعت به روز انتقام

 

والسلام

محمد حسين صادقي (غلام)

زرقان فارس – 15 رجب 1429

29/4/1387

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 0:48 | 
يا جوادالائمه

هوالجميل

 

سيمرغ حقيقت

 

در مدح و منقبت حضرت امام محمد تقي ، جوادالائمه (ع)

 

رضا چون شد شهيد از راه كينه

جوادش ناخدا شد در سفينه

همه گفتند شيعه در زوال است

كه سالارش امامي خردسال است

كه شيعه غرق جهل و بيسوادي است

چرا؟ چون طفلكي بر شيعه هادي است

بپا كردند بحران عقيده

و خنديدند بر اين نو رسيده

كه طفلان را نباشد عقل چون پير

ندارد رهبر نُه ساله تدبير

نباشد با خبر از هيچ رازي

كنون بايد كند در كوچه بازي

روان شد شايعات و مكر دشمن

چو سيلابي سيه در كوي و برزن

لعين ابن لعين مأمون ملعون

كه بود او را حكومت ريشه در خون

براي ذلت و سركوب مولا

فراهم كرد بزمي پر معما

بپاشد مجلس فخر و تكبر

كه تا سازد تشيع را تمسخر

به رأي كاملان علم و بينش

سؤالات غريبي شد گزينش

سؤالي كرد از او يحيي‌ابن‌اكثم

كه در درس قضاوت بود اعلم

بگفتا : «حكم صيد در حرم چيست؟»

جوابش داد : صياد حرم كيست؟

سؤالاتي بر آورد از سؤالش

كه او هرگز نمي‌داد احتمالش

از او پرسيد سالار تشيع:

بگو در عُمره بوده يا تمتع؟

بگو در روز يا شب صيد كرده؟

بگو آزاده بوده يا كه برده؟

مُكلف بوده يا نابالغ ، آن فرد؟

و صياد حرم زن بوده يا مرد؟

گرسنه بوده يا با مال و تمكين؟

مداوم بوده صيدش يا نخستين؟

به اين فعل حرامش بوده جاهل؟

و يا بوده‌است عالم بر مسائل؟

براي خود نموده صيد يا غير؟

زكار خود پشيمان گشته يا خير؟

سؤالات دگر هم مانده باقي

جوابم ده اگر اهل وفاقي

سپس آن رهبر نه ساله‌ي دين

بيان فرمود حكم شرع و آئين

پس از طرح تمام احتمالات

يكايك داد پاسخ بر سؤالات

بشد مجلس ز عجز خود پريشان

گرفت انگشت حيرت را به دندان

سپس مولا ز يحيي پرسشي كرد

كه اشك عجز مجلس را در آورد

چو يحيي باز ماند از حل مشكل

امام آمد به تشريح مسائل

چنان در شرح آن، مشكل‌گشا شد

كه ياد از مجلس بحث «رضا» شد

ز بس گفتار او دندان شكن شد

كلامش فخر تاريخ سخن شد

بشد مأمون خجل از حيله‌ي خويش

بزد يحيي‌ابن‌اكثم بر سر و ريش

بگفت ايكاش با اين بخت ناشاد

مرا مادر در اين دنيا نمي‌زاد

كه اينسان خفت و خواري پذيرم

روا باشد اگر اكنون بميرم

چرا مثل پشه با صد منيت

شدم همبال سيمرغ حقيقت

ز نو فرمود امام جن و انسان

نخواندي تو مگر آيات قرآن؟

برو با دقت اي يحيي‌ابن‌اكثم

بخوان تو سوره‌ي پُر راز مريم

كه با اذن خدا عيسي و يحيي

به خُردي يافتند اسرار اسما

نبوت شد عطا در خردسالي

به آن ياران ذات ذوالجلالي

پس از اين معجز ناب ولايت

ز هم پاشيده شد آن بزم نخوت

*****

امامت اكبر و اصغر ندارد

ولايت مكتب و دفتر ندارد

«ولي» وصل است بر علم خداوند

«ولي» با علم مطلق خورده پيوند

«ولي» با اذن حق باشد سخنور

چه در گهواره باشد يا به منبر

«ولي» دارد به كف راه سماوات

كه باشد سينه‌ي او عرش آيات

«ولي» بخشد به جان زندگي، نور

چه بي‌نام و نشان باشد چه مشهور

*****

بيا ايدل رويم امشب گدائي

به عرش «جود» اين ذات خدائي

جواد آئينه‌ي «جود» الهي است

و در عرش خدا در پادشاهي است

سخاوت ريزه‌خوار خوان مولاست

جهان با اذن حق مهمان مولاست

محمد ، هست نام دلربايش

تمام اهل اين عالم، گدايش

ز فرط زهد و تقوا ، او تقي شد

و معشوق دل هر متقي شد

كليد گنج عرفان و صفا اوست

طبيب قلب مظلوم رضا اوست

به هر چيزي كه شاد از آن ، جواد است

وجود حضرت معصومه شاد است

به درگاهش همه عالم غلام است

كه جود او روان بر خاص و عام است

به اين باب‌الحوائج ، بارالها

روا فرما همه حاجات ما را

والسلام

محمد حسين صادقي (غلام)

زرقان فارس – تيرماه 1387

http://yaali59.blogfa.com

 

منبع :

1.       با الهام از روايتي به نقل از كتاب ارشاد شيخ مفيد ، باب امام جواد

2.       به يحيي در همان سن كودكي نبوت عطا كرديم. آيه‌ي 12 سوره‌ي مريم

3.       عيسي در گهواره گفت : همانا من بنده‌ي خاص خدايم كه مرا كتاب آسماني و شرف نبوت عطا فرمود. آيه‌ي30 سوره‌ي مريم 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 21:10 | 
اعجاز

هوالجميل

 

 

اعجاز جاری

 

در مدح و منقبت اهلبيت و انتظار فرج و سوگ امامين عسكريين (ع)

و بيان حديثي از حضرت محمد (ص) به نقل از كتاب : اصول كافي – كتاب‌الحجه – باب «ما جاء في الاثني عشر و النص عليهم»

 

گذشتند از پشت هم روزگاران _ و خفتند در خون خود شهسواران

زمان مي‌گذشت و پيام پيامبر _ به هم منتقل مي‌نمودند ياران

و گفتند حرف نبي يك دروغ است _ همه دشمنان و سياستمداران

وليكن درست آمد از آب بيرون _ همه نامهاي ولايتمداران

_ _ _ _

روان بود اين معجز پيشگوئي _ به هر نسل مانند سيلاب و باران

حديثي كه هر دوره اعجاز مي‌كرد _ به نام امامي ز آئينه داران

امامان يكايك رسيدند و رفتند _ و كردند هر دوره را نور باران

شناسائي جبهه حق و باطل _ شد آسان براي همه حقگزاران

به گرد وجود امامان بر حق _ چو پروانه گشتند انبوه ياران

چو دشمن عيان ديد اعجاز جاري _ جدا كرد آئينه از جمع ياران

در افكند طرحي به تبعيد هادي _ و محصور كردش ميان سواران

كه از او و فرزند او پا نگيرد _ گل سرخ موعود چشم انتظاران

كه حرف پيامبر سترون بماند_ و مردم نبينند آن گلعذاران

سيه‌تر ز دوران آن عسكريين _ نبوده است در پهنه‌ي روزگاران

عليَ‌النّقي گشت محصور و تبعيد _ چنان آفتابي ميان حصاران

زماني پر از فتنه و دين فروشي _ كه دين بود در سلطه‌ي نيزه‌داران

پر از اختناق و فساد و تباهي _ پر از ناله و گريه‌ي سوگواران

روان بود اشك حريم تشيع _ ز هجران هادي چو ابر بهاران

شكستند دزدان چراغ هدايت _ و گشتند با حيله از كامكاران

پس از آن امام هدي جانشينش _ «ولّي» شد به جمعيت بيقراران

و بر عسكري حلقه‌ها تنگ‌تر شد _ حسن ماند تنها ميان تتاران

ولي شد تولد امام زمانها _ چو موسي‌بن عِمران ميان حصاران

امام هدي حضرت مهدي آمد _ و پايان پذيرفت اندوه ياران

ولي گشت غايب به اذن الهي _ كه سازد جهان تا ابد نورباران

و شد نقشه‌ي دشمنان نقش بر آب _ ز لطف خداوند آن شهرياران

حديث رسول خدا شد محقَق _ و پيروز گشتند كشتي سواران

_ _ _ _

ولي يافت در كل دوران ادامه _ جنايات دشمن هزاران هزاران

به هر روزگاري جهان تشيع _ بسي ضربه‌ها ديد از فتنه‌كاران

ولي شد شكسته حصار تجاهل _ به هر دوره با غيرت پاسداران

و شد شيعه با « اجتهاد و تفكر» _ بهين مكتب عزت هوشياران

و در آرمانشهر سبز تشيع _ رسيدند بر كام خود بختياران

_ _ _ _

جدا نيست قرآن ز عترت، از اين رو _ كه خواهد به هر دوره آموزگاران

و دشمن جدا كرد عترت ز قرآن _ كه مردم نبينند آن رازداران

دو بال است در منطق‌الطير معراج  _ ضروري در انديشه‌ي بالداران

پريدن به يكبال ممكن نباشد _ تعادل نباشد در افراط‌كاران

دو بالند قرآن و عترت، كه با آن _ رهيدند از حبس «خود» رستگاران

_ _ _ _

مضامين ناب حريم ولايت _ زلال است و روشن چو ذهن بهاران

بلنداي انديشه‌ي شعر شيعي _ ستبر است چون سينه‌ي كوهساران

لطيف است فكر رشيد تشيع _ چو افكار خورشيد در لاله‌زاران

رسيده به جغرافياي محبت _ كنون عطر تاريخ اميدواران

_ _ _ _

اگر نام دشمن روان بر قلم شد _ و اشك قلم ريخت چون چشمه‌ساران

اگر شد بيان وصف اعجاز جاري _ و تكريم و تعظيم كوثرتباران

اگر قرنها شعر خونرنگ شيعي _  شده منبر و سنگر خون‌نگاران

هدف بوده تشريح دشمن شناسي _ كه اصل است در جبهه سربداران

و دشمن همين جاست، در سينه‌ي من _ من جاهل ظالم بيشماران

مني كه شدم بَرده جهل و ظلمت _ و كردم هر آئينه را سنگباران

مني كه زدم تيغ بر پشت فطرت _ و گشتم چو بازيچه دام‌داران

مني كه شكستم چراغ تعقل _ و مغز زمان را خوراندم به ماران

من غاصب خائن ديو سيرت _ من بي‌اراده، من جيره‌خواران

من بي‌تفكر، من بي‌هويت _ كه گرديده‌ام مسخ در روزگاران

جهادي است اكبر كنون پيش رويم _ به رسم شهيدان و شب زنده‌داران

مني كه به اكسير وحدت شود «ما» _ چنان آرمانشهر پير جماران

_ _ _ _

ولايت نباشد چنان پادشاهي _ «ولي» نيست همرنگ بي‌اعتباران

«ولي» اسم اعظم بُود در خلائق _ كه گردد جهان، محض او، فيض‌باران

ولايت چنان بذر صلح جهاني _ نهان است در فطرت سبزه‌زاران

رسولي كه آينده را مي‌شناسد _ خبر داده از دولت حق‌مداران

بشر عاقبت مي‌شود يار مهدي _ عليرغم نيرنگ شيطان‌تباران

علمدار سرچشمه خودشناسي _ ببخشد به روح بشر، آبشاران

و نور اراده كند محو و باطل _  شبِ جبر تاريخ  بي‌اختياران

غلاما تو از عشق، تنها، سخن گو _ كه كرده تو را وصل با تاجداران

همان عشق عاقل، همان عقل عاشق _ كه شد راز معراج پرافتخاران

 

والسلام- محمد حسين صادقي (غلام)

22/4/1387- زرقان فارس 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 2:34 | 
دوزخ

هوالجمیل

 

ز دوزخ با مراد خود شب دوش


گذر کردیم و دوزخ بود خاموش


گناهی در دل من زد جرقه


و دوزخ شعله ور شد گوش تا گوش


هدهد

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 1:15 | 
خاطرات قم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

يك قفس رؤيا

 

تقديم به پيشگاه مقدس كريمه‌ي اهلبيت حضرت فاطمه معصومه (س)

 

پنج شش سالي كه در هجرت گذشت

مثل يك رؤياي پر لذت گذشت

هجرتم از جنس بيداري نبود

جز غزل در خواب من جاري نبود

چشم تا بر هم زدم خوابم پريد

لحظه‌ي پايان هجرت سر رسيد

روزگار سبز رؤيائي گذشت

خواب كوتاه تماشائي گذشت

روزگار بي مكان و بي زمان

دوره‌اي مانند خواب عاشقان

دوره‌اي كوتاه مثل عمر نوح

يك قفس رؤيا پر از پرواز روح

روزگار عشقبازي‌هاي ناب

فصل بي كابوس و وهم و اضطراب

مثل خواب ماهيان در عمق آب

مثل بيداري در اقيانوس آب

دوره‌اي مست از سبوي بيخودي

در پي دلبر تلاشي هدهدي

خواب زيبائي ، سراسر عشق و شور

گنج يابي در خرابات ظهور

*****

من چرا رفتم ؟ چرا باز آمدم؟

كي برون زين خلسه‌ي ناز آمدم؟

هان ، چه كس من را به قم پرواز داد؟

رخصتم در آن بهشت ناز داد؟

اين (صله) لطف كدامين يار بود؟

يا كه پاداش كدامين كار بود؟

فكر هجرت از چه در دل شد خطور؟

من كجا و انتخاب شهر نور؟

اين سعادت از كجا بر من رسيد؟

از چه رو فردوس شد بر من پديد؟

يك خراباتي كجا و اين مقام؟

از چه شد همخانه‌ي مولا ، غلام؟

روز و شب با عاشقاني بيقرار

پر كشيدن در هواي انتظار

عشقبازاني پر از عطر بقيع

جمكراني‌هاي چون دريا وسيع

عاشقاني ساده و پاك و زلال

همنشيناني سراسر شور و حال

وه چه زيبا سرنوشتي داشتم

در همين دنيا بهشتي داشتم

من نه خود رفتم نه خود باز آمدم

من نه قم رفتم نه شيراز آمدم

خواب ديدم رفتم و برگشته‌ام

زين سبب ديوانه و سرگشته‌ام

ياد آن دوران روحاني بخير

ياد آن رؤياي طولاني بخير

 .................

 

والسلام

29 فروردين 1387 - مصادف با سالروز رحلت جانگداز حضرت فاطمه معصومه (س) دهم ربيع‌الثاني 1429  -  زرقان فارس – محمد حسين صادقي

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:50 | 

هوالجمیل

 

پریخانۀ زیبائی‌ها

 

تقدیم به محضر استاد گرانقدر، دکتر جمشید صداقت کیش

 

عشق ، زائیدۀ زیبائی‌هاست

عشق ، زایندۀ شیدائی‌هاست

یوسف آباد جهان ، پر رونق

از هوسهای زلیخائی‌هاست

برترین جلوۀ بازار وجود

که فقط خاص اهورائی‌هاست

نور علم است و جمال عالِم

که ورای همه زیبائی‌هاست

هرچه زیباست شود پژمرده

بر فنا ، جملۀ دارائی‌هاست

آنچه هر روز شود زیباتر

آنچه سرچشمۀ مانائی‌هاست

جلوۀ دانش و علم و هنر است

که پر از ناز و دلارائی‌هاست

هر کسی دل به نگاری بسته‌ست

هر دلی محو فریبائی‌هاست

دل ما گشته زلیخای ادب

گرچه محکوم به رسوائی‌هاست

یوسفستان ادب در تاریخ

طور سینای تماشائی‌هاست

برتر از سینۀ سینا، در عرش

صدر صدرائی و سینائی‌هاست

معرفت ، عین بهشت ازلی است

حور، آئینۀ دانائی‌هاست

«بنده آزاد نمودن» در دین

حکم قرآنی بطحائی‌هاست

«عبد» استاد و معلم گشتن

مشق عرفانی مولائی‌هاست

عبد استاد شدن ، آزادی

ز هوسخانۀ اغوائی‌هاست

«معرفت در رَف بالاست» ولی

در زمین هدیۀ بالائی‌هاست

معرفت هرچه که باشد ، بی شک

ریشه‌اش در دل لالائی‌هاست

این سماع قلم و رقص خیال

که مرا عامل شیدائی‌هاست

مدح علم و هنر و معرفت است

که رصدخانۀ بینائی‌هاست

من ستایندۀ آن استادم

که ستایشگر یکتائی‌هاست  

جام جمشید ، فسانه ‌ست، ولی

علم ، اکسیر توانائی‌هاست

محو جام جم آن جمشیدم

که روایتگر فردائی‌هاست

آنکه در جام کلامش، پیدا

آرمانشهر اهورائی‌هاست

آنکه در روح بزرگش ، جاری

چشمۀ سبز همآوائی‌هاست

آنکه در لشکر علم و ادبش

از چپ و راست، صف آرائی‌هاست

آنکه ایران کهن در حرفش

مظهر جلوه و رعنائی‌هاست

محو آن یار صداقت کیشم

که دلش یوسف رؤیائی‌هاست

آن دماوند غروری که دلش

«چینی نازک تنهائی»‌هاست

آنکه گنجینۀ فرزانگی‌اش

حاصل جهد و شکیبائی‌هاست

آنکه حرف و قلمش در دوران

سند محکم والائی‌هاست

مرحبا بر هدف و همت او

که تجلیگه بُرنائی‌هاست

آفرین باد به عزمش که هنوز

در پی کشف و شناسائی‌هاست

آنکه بر کل وطن حق دارد

و جدا از صف غوغائی‌هاست

مرحبا بر دل دریائی او

که پریخانۀ زیبائی‌هاست

گنج «خود باوریِ» ما از اوست

او که فارغ ز «من و مائی»‌هاست

می زنم بوسه به دست و قلمش

بوسه ، جانمایۀ دارائی‌هاست

بارالها ، بدهش عمر دراز

که وجودش ز مسیحائی‌هاست

وصف آن یار ندارد پایان

بیکران ، وسعت دریائی‌هاست

 

والسلام

محمد حسین صادقی

زرقان فارس – اسفندماه 86

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 4:9 | 
مهمانسرای اهلبیت

هوالجمیل

مهمانسرای اهلبیت

نذر امام سجاد (ع)

مزد هر بیتی برای اهلبیت
هست بیتی در سرای اهلبیت
آن سرا باشد بهشت جاودان
یا همان صحن و سرای اهلبیت
قدر آنها از بهشت افزون تر است
چون بنا گشته برای اهلبیت
گر صفائی هست در خلد برین
هست تنها از صفای اهلبیت
برتر از عمر ابد در جنت است
لحظه ای تحت لوای اهلبیت
فاش گویم گشته ای  مثل خدا
گر تو هم داری ولای اهلبیت
حق تعالی از محبت ریخته
هر دو عالم را به پای اهلبیت
عشقِ خود را با جنان سودا مکن
کن تو سودا با خدای اهلبیت
باش مانند سبکبالان عرش
چون کبوتر در هوای اهلبیت
گر که شعری گفته ای در مدحشان
یا شنیدی در عزای اهلبیت
صاحب یک خانه هستی در بهشت
مطمئن شو بر عطای اهلبیت
تا زمانی خانۀ تو مال توست
کاندر آن باشی گدای اهلبیت
در گدائی ها  به کم قانع مشو
کن طلب تنها رضای اهلبیت
گر شوی خارج ز بیتت ، گشته ای
خارج از دولتسرای اهلبیت
گر که بگریزی ز بیت خویشتن
بیت می ماند برای اهلبیت
تا ابد مهمان پذیری می کند
بی تو ، آن مهمانسرای اهلبیت
آزمایش می شود در روزگار
هر دلی شد مبتلای اهلبیت
می شود تقسیم در اهل ولا
ذره هائی از بلای اهلبیت
هست مفتاح تمام مشکلات
در یدِ مشکل گشای اهلبیت
خانۀ مولا بُود بیت (غلام)
از کجا بهتر سرای اهلبیت؟

والسلام
مصادف با شب شهادت امام زین العابدین(ع)
محمد حسین صادقی (غلام)
قم - 25 / 11 / 85

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 3:3 | 
سوغاتي از کهکشان

هوالجميل

سوغاتي از کهکشان

کودکم بر آب و صابون مي دميد
صد حباب از هر دمش مي شد پديد

کهکشاني از حباب رنگ رنگ
در فضا ، رقصنده مي شد بي درنگ

حلقه ها يک يک شکوفا مي شدند
در مداري منحني ، وا مي شدند

با نشاط و لذت و شور و شعف
کودکم پيوسته کف ميزد به کف

با همان سرعت که او مي آفريد
مي شدند آن کهکشانها ناپديد

در مسير بازي آب و هوا
ذهن من پاشيده مي شد در فضا

بينهايت کهکشان مثل حباب
ريشه دارند از ازل در عرش آب

اينهمه سياره ی زيبا و ناز
خلق مي گردند و مي ميرند باز

با دمي آيند يک يک در وجود
در دمي ديگر فنا گردند زود

عمر آنها گرچه باشد بي حساب
در حقيقت، نيست بيش از يک حباب

سنجش ما ، در زمان پندار ماست
زين سبب انديشه ی ما، در خطاست

سال و ماه و هفته و ليل و نهار
ظرف عمر ماست ، ني پروردگار

روز و شب از نور مي آيد پديد
سال ما ، در وهم مي گردد جديد

گرچه باشد شمس ، معيار زمان
هست او خود نقطه اي در کهکشان

در قياس کل هستي ، شمس ما
کرم شب تابي است در عمق فضا

گر که خواهي فاش ، عمر کهکشان
در کف صابون بِدَم چون کوکان

عمر ما نسبت به هستي ، هيچ نيست
پس هدف از خلقت اين هيچ چيست؟

هيچ ، يعني کل اسرار وجود
هيچ گشتن، هست معناي سجود

گر، به راز هيچ بودن پي بريم
همسفر در عرش با پيغمبريم

معني الله اکبر ، در عمل
هست لذت بردن از راز ازل

بي زماني ، حاصل اين وحدت است
اين رهائي ، منشأ هر لذت است

گر شوي در«بي زماني» غوطه ور
مي شوي از راز هستي با خبر

والسلام
محمد حسين صادقي
24 / 11 / 85
قم

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 2:55 | 
دکتر علی شریعتی

هوالجمیل

با یاد معلم شهید ، دکتر علی شریعتی
1
فجر آمد و رفت و باز یاد تو نشد
یک لحظه در اهتزاز ، یاد تو نشد
اندازۀ یک شمع شبستان ، حتی
ای شمس ستاره ساز یاد تو نشد
2
در وسعت شب شهاب بودی ای مرد
مست از می آفتاب بودی ای مرد
در آینه بذر نور می پاشیدی
گلپرور انقلاب بودی ای مرد

والسلام
قم - محمد حسین صادقی
بیست و دوم بهمن ماه هشتاد و پنج

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 2:50 | 

هوالجمیل

دوستان سلام

عطاری هدهد  ، به علت مسافرت ، چند روزی تعطیل است.

به امید دیدار  -- ملتمس دعا

محمد حسین صادقی

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 14:45 | 
آرمانشهر

هوالجمیل

 

   آرمانشهر

 

آن شهر که پنهان شده در دهر کجاست

دوران بدون کینه و زهر کجاست

ای ثانیه های وحدت و استغنا

ما گمشده ایم ، آرمانشهر کجاست

*****

این زاویه باز و بازتر خواهد شد

دوری ز تو جانگدازتر خواهد شد

با هر قدمی که در زمان برداریم

راه من و تو درازتر خواهد شد

*****

باز آی که در ثانیه ای حل بشویم

در نقطۀ اشتراک منحل بشویم

یک لحظه ز عمر را به غارت ببریم

یک عمر در آن لحظه معطل بشویم

والسلام

محمد حسین صادقی

قم - دهه مبارکه فجر 1385

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 1:2 | 
محتوای محو

 

هوالجمیل

 

محتوای محو

 

 

در دنیای بی در و پیکر اینترنت که پر است از حرفهای تکراری و سرقتهای ادبی و پایمال کردن «کپی رایت» و دعوت به سایتهای توپ !!!! و غیره و نسل امروز را گریز و گزیری از آن نیست تمام عشق من دیدن وبلاگها و سایتهائی است که به نوعی روح تشنه ام را سیراب کنند و یکی از این سرچشمه های گوارا ، وبلاگهای دوستان و همشهریانم است که از مشتری های خاموش و پر پا قرص آنها هستم. و بقول خجندی :

 گر بر سر بيمار خود آئى به عيادت    صد سال به اميد تو بيمار توان بود 

اما اخیراً شاهد وبلاگ زیبائی بودم که به دلائلی برایم خیلی جالب بود: وبلاگ محتوای محو نوشتۀ آقا نیما افشین پور. برای پی بردن به زیبائی و جالب بودنش ، کافی است که در اسم وبلاگ غرق شوی. اسمی متمایز ، تفکربرانگیز و پر معنی و هدفدار.

در اصل، اگر آقا نیما هیچ مطلب دیگری هم ننویسد ، آفرینش همین اسم و به یادگار گذاشتن آن در اینترنت نام او را ماندگار می کند.

وبلاگ محتوای محو ، ظاهراً مثل تمام وبلاگهاست ولی از انتخاب نامش پیداست که تبدیل به یک پدیده خواهد شد. یکی از اصول مهم نویسندگی و خلاقیتهای هنری انتخاب نام و شاید مهمترین کار باشد که به سادگی هم امکان پذیر نیست و به نظر من حاصل دو چیز است : یکی ریاضت و کنکاش و جستجو و قانع نشدن به نامهای موجود و جلوگیری از هجوم «کلمات ولگرد» که خود را به راحتی به هر قلم و فکر و ذهنی تحمیل میکنند و دیگری الهام که نتیجۀ همان ریاضت اولیه است و لطف و ارادۀ حق.

و گوهر محتوای محو نیز ریشه در همین دو جوهر دارد، اسمی که به سادگی انتخاب نشده و حاصل روزها و شاید ماهها واکاوی و جستجو وتفکر است.

 تفاوت اهل قلم و غیر اهل قلم در این است که اهالی قلم محتوای محو پدیده های اطرافشان را می بینند و می نگارند ولی دیگران فقط ظواهر را می بینند و با چشم فکر به ذرات عالم و انسان که بزرگترین محصول کارگاه آفرینش است نمی نگرند ، بقول صائب:

بنگر بچشم فكر كه از عرش تا بفرش

در هيچ ذرّه نيست كه سرّى عجيب نيست‏

اطراف ما پر از محتوای محو است ، کل هستی محتوای محو وجود باریتعالی است ، عالم تجلیگاه اوست ، تمام ما تصویرهائی هستیم در آینۀ وجود؛  یعنی نیستیم ولی بخاطر وجود «او» که روبروی آینه نشسته و خود را می نگرد و تصویر خود (یعنی ما را) در آینۀ جهان میبیند، فکر میکنیم هستیم و بقول مرحوم استاد دکتر سید حسن حسینی :

دست تو دري گشود درآئينه

بر حيرت ما فزود در آئينه

رفتیم به دیدار خود اما دیدیم

غیر از تو کسی نبود در آئینه

هر محتوائی پنهان است در یک سوژه و سوژه محصور است در مثلث قالب + سبک + زمینه ، (مثلاً موضوعی در قالب شعر در زمینۀ مسائل اجتماعی و در سبک هندی). یعنی در زمان واحد در یک مثلث دهها مثلث دیگر وجود دارد و هیچ مثلثی برتر از انواع مشابهش نیست مگر به لحاظ «بهتر نمایاندن محتوای محو سوژه و روح نویسنده». سوژه ، محتوای آشکار است و چیزی که همۀ مردم می بینند همین است اما یک ذهن تیز و کنجکاو در ورای هر سوژه ای یک یا چند محتوای محو می بیند (که بخاطر آن آفریده شده اند) و ارزش کار هر قلمی به کشف همین محتواهای محو «خود و هستی» است وگرنه محتواهای آشکار را که همه میبینند و از کنارش بی تفاوت می گذرند.

به هر حال ابداع این وبلاگ زیبا را به اهالی اینترنت و همشهریان عزیزم و آقا نیما تبریک می گویم و امیدوارم روز به روز موفق تر باشد و جای خالی آن ستارۀ محوی را که من سالها پیش در آسمان ادبیات دیده ام به زودی پر کند. یعنی جای خودش را. ان شاء الله  

والسلام

قم - 13 بهمن 85

محمد حسین صادقی

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:25 | 
ای مشک

هوالجمیل

 

ای مشک
  


  
اي مشك نريز آبرويم 
بر باد مده تو آرزويم
 
اي مشك اگر چه عرصه تنگ است
بي آب روم به خيمه ننگ است
 
جنگ است و تمام همتم جنگ
سربازم و استطاعتم جنگ
 
سربازم و غم نمي شناسم
از كشته شدن نمي هراسم
 
هر جا كه وظيفه جبهه بگشود
شمشير به دوش عهده ام بود
 
امروز كه در دلم خروش است
 اي مشك دو عهده ام بدوش است
 
هم حامي حاميان دينم
هم ساقي چند نازنينم
 
امروز كه ديده ام پر اشك است
بر دوش دلم لوا و مشك است
 
اي مشك كسي نديده از ناس
در رزمگه التماس عباس
 
اينك بشنو تو التماسم
 دارم زتو پاس، دار،‌ پاسم
 
اشكم كه چكيده فرات است
 پنهان شده از مخدرات است
 
آبي كه به سينه ات نهان است
رشك لب آسمانيان است
 
سيراب ز آب خوشگواري
اما ز حرم خبر نداري

انگيزه آفرينش آب
آبي است كه در تو هست بيتاب
 
اين آبروي من است در تو
ايثار خلاصه هست در تو
 
افلاك، سبو، گرفته سويم
بر خاك نريز آبرويم
 
بي آب اگر روم ؛ دمادم
بايد زخجالت آب گردم
 
اي آب كه اينچنين رواني
امروز چو من در امتحاني
 
كابوس عطش بهانه باشد
حيثيت تو نشانه باشد
 
از بهر كسي كه عشقباز است
كابوس، حقيقي،‌مجازست
 
مولا كه ندارد آب اكنون
دارد سر عشقبازي خون
 
گر امر كند به هر سحابي
بارد به زمين شراب نابي
 
اما نه ز ابر، بار خواهد
لب تشنه لقاي يار خواهد
 
لب تشنه اگر چه دختر اوست
اين آب صداق مادر اوست
 
آندم كه سكينه مشك آورد
با ديده پر زاشك آورد
 
تا ديده به ديده ترم دوخت
از آتش آه، هستي ام سوخت
 
اينك من و خاطرات آن اشك
اينكم منم و فرات - ای مشك
 
اينك منم و هزار دشمن
هم تو هدف شراره هم من
 
افسوس كه من گناه كردم  
بر آب روان نگاه كردم
 
هر چند كه آب را نخوردم
كف در خنكاي آب بردم
 
اين دست ز تن بريده بادا
از حدقه برون دو ديده بادا
 
کفاره لمس آب اين است
خوش باد که عاشق چنين است

يارب نشود خجل بمانم
تا حشر شکسته دل بمانم

بگذار که تشنه کام باشم
مقبول ترين  غلام باشم

 

والسلام
محمد حسین صادقی
غلام
از سروده های قبل

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 3:21 | 
کل معاملات دنیا

                                         هوالجمیل

 

کل معاملات دنیا از دیدگاه حضرت امام جعفر صادق(ع) 

نقل از کتاب مصباح الشریعه صفحۀ 5

 

متن حدیث:

 و  قال الصادق ع أصول المعاملات تقع على أربعة أوجه معاملة الله و معاملة النفس و معاملة الخلق و معاملة الدنيا و كل وجه منها منقسم على سبعة أركان أما أصول معاملة الله تعالى فسبعة أشياء أداء حقه و حفظ حده و شكر عطائه و الرضا بقضائه و الصبر على بلائه و تعظيم حرمته و الشوق إليه و أصول معاملة النفس سبعة الخوف و الجهد و حمل الأذى و الرياضة و طلب الصدق و الإخلاص و إخراجها من محبوبها و ربطها في الفقر و أصول معاملة الخلق سبعة الحلم و العفو و التواضع و السخاء و الشفقة و النصح و العدل و الإنصاف و أصول معاملة الدنيا سبعة الرضا بالدون و الإيثار بالموجود و ترك طلب المفقود و بغض الكثرة و اختيار الزهد و معرفة آفاتها و رفض شهواتها مع رفض الرئاسة فإذا حصلت هذه الخصال في نفس واحدة فهو من خاصة الله و عبادة المقربين و أوليائه حقا 0

ترجمه :

امام صادق (ع) فرمودند : کل معاملات دنیا بر چهار قسم است : یکی معاملۀ خلائق با خالق ؛ دوم معاملۀ خلائق با نفس خود ؛ سوم معاملۀ خلائق با یکدیگر ؛ چهارم معاملۀ هریک از خلائق با دنیا.

اما ارکان معاملۀ خلائق با خدایتعالی به هفت چیز است: اول ادا کردن حقوق الهی مثل نماز ، روزه ،زکات و غیره ؛ دوم حفظ حدود الهی و تجاوز ننمودن از حدود شرع ؛ سوم در همه حال راضی و شاکر بودن ؛ چهارم راضی بودن به قضای الهی مثل فقر و غنا و صحت و مرض و غیره ؛ پنجم صبر کردن بر بلایا و سختیها ؛ ششم تعظیم و بزرگ داشتن حرمت الهی در جمیع جهات؛  هفتم شوق لقای الهی و آرزوی لقای رحمت فراوان.

و اما اصول معاملۀ آدمی با نفس خود نیز هفت نوع است : اول جهاد با نفس و غلبه بر آن ؛ دوم همیشه از نفس هراسان بودن ؛ سوم رنج کشیدن در عبادت و ریاضت داشتن ؛ چهارم ملازم صدق و راستی بودن ؛ پنجم خلوص اعمال و گفتار و کردار ؛ ششم دور داشتن نفس از لذات و خواهشها ؛  هفتم بستن نفس به تحصیل کمالات علمی و عملی و آماده کردن خود برای فقر.

و اما اصول معاملۀ خلائق با یکدیگر نیز هفت چیز است: اول حلم و بردباری هنگام صدور ناملایمات از دیگری و عفو و گذشتن از او؛ دوم تواضع و فروتنی با مردم ؛ سوم سخاوت داشتن ؛ چهارم شفقت و مهربانی با دیگران ؛ پنجم نصیحت آنها ؛ ششم به صفت عدل موصوف بودن ؛ هفتم ملازم انصاف با مردم بودن.

و اما اصول معاملۀ هر شخص با دنیا نیز هفت است : اول ، به اندک از دنیا راضی بودن ؛ دوم خرج کردن دارائی خود در راه خیر ؛ سوم طلب نکردن آنچه نیست ؛ چهارم  دشمنی و نفرت از مال زیاد و دوست داشتن اندک ؛ پنجم رغبت داشتن به ترک دنیا و زهد؛ ششم از آفات دنیا غافل نبودن و به آن آفات علم داشتن ؛ هفتم ترک ریاست و مقام دنیوی.

پس هرگاه این خصلتها آنچنان که باید حاصل شد پس آن مؤمن از خواص است و از بندگان مقرب الهی است.

 

والسلام - قم - محمد حسین صادقی

آخرین روز سال 1427 قمری

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 16:51 | 
انفاق

 

هوالجمیل

 

امام علی (ع) فرمودند:  کسی از دنیایش چیزی ندارد مگر آنچه برای آخرتش انفاق کرده است.

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 3:46 | 
عرفان در هزاره‌ي سوم

هوالجميل

عرفان در هزاره‌ي  سوم
 
تمام انسانها در حد خود عارفند، به لحاظ فطرت مشتركي كه دارند.
دين و عرفان يكي هستند، اگرچه بعضي‌ها بخاطر دكانهايشان آنها را از هم جدا و در تضاد مي‌دانند. پس عرفان عين سياست و سياست عين عرفان است.
در عرفان تمام اديان و مذاهب و مكاتب محترمند. اگرچه پيروان بعضي از اديان (مثل ما) خود را بالاتر از ديگران مي‌دانند. حتي مقلدين بعضي از آيات عظام ، مجتهدين ديگر و مقلدين آنها را نيز قبول ندارند.
عرفان، تصوف نيست ولي تصوف نوعي عرفان است .
عرفان ، رياضت و گوشه گيري و چله نشيني نيست ولي اينها هم مي‌توانند در تربيت نفس مؤثر باشند
عرفان ، غيبگوئي و باطن بيني و طي‌الارض و غيره نيست ولي اينها هم مي‌تواند ثمره‌ي خلوص و تزكيه نفس باشد.
عرفان به ريش و پشم و اخم و عبا و سجاده و ... نيست.
عرفان ، رهبانيت نيست.
در عرفان، با استاد مي‌توان سريعتر به هدف رسيد ولي تنها هم ميشود سفر كرد.
احترام به استاد در هر حال لازم است واين به معني مريد چشم و گوش بسته شدن نيست.
عرفان يعني فكر بد به ذهن راه ندادن و هر روز يك خوبي به خوبيهايت اضافه كردن و اين يعني جهاد اكبر.
عرفان يعني خدمت به خلق و ترويج خوبيها و جلوگيري از بديها و حق‌كشي‌ها  و اين يعني جهاد اصغر.
عرفان يعني در هر حال ، شهيد زندگي كردن.
عرفان يعني اراده و اراده نام اصلي انسان است.
و عرفان يعني  يك لقمه نان حلال و اين يعني رهائي از چهار دوزخ حرص، حسد، بخل و طمع.
حكومتها عارفهاي رسمي را دوست دارند و حتي مريدشان ميشوند چون كاري به كار سياست و آنها ندارند.
عارف واقعي دكان و دستك ندارد.
وقتي از يك گل لذت مي‌بري و تمام سلولهايت پر از عشق به خالق آن مي‌شود، عارفي.
عرفان يعني شناخت، هيچكس نمي‌تواند كاملاَ خودش و هستي را بشناسد پس هيچكس عارف كامل نيست و همه تا اندازه‌اي خود و هستي را مي‌شناسند يعني همه در حد خودشان عارفند و بايد روزانه يك قدم در اين معرفت پيش بروند.
عرفان يعني شناخت وجود، رضايت از وجود، به هدر ندادن وجود، عشق به وجود، بهره بردن از وجود، و حل شدن در وجود.
عرفان يعني آزادگي و آزادگي يعني پايبند بودن به رعايت حقوق خودت و ديگران.
اومانيسم بر اصالت انسان تكيه دارد، اگزيستانسياليسم بر اصالت وجود، سوسياليزم بر اصالت جامعه، و ليبراليزم بر آزادي بي قيد و شرط انسان ولي عرفان بر اصالت «خدا» تكيه دارد و همه چيز را در مدار حق تعريف مي‌كند.
عرفاني كه انسانها را از جامعه منزوي مي‌كند و آنها را نسبت به سرنوشت خود بي‌تفاوت مي‌نمايد دستاويزي است براي حكومت شيطان و شيطان صفت‌ها.
عرفان يعني حق شناسي، حق در بين مخلوقاتش است، و مخلوقاتش بخاطر جاني كه به آنها داده حق حيات و لذت بردن از آن دارند. لذا دفاع از حق ايجاب مي‌كند كه عارف هميشه در صحنه‌هاي نبرد حق عليه باطل باشد و خود را عاشقانه فداي حق و حقيقت كند.
عرفان ، صحنه‌ي دائمي نبرد خير و شر است. انسان و شيطان هميشه در نبردند و عارف بايد فرماندهي اين عمليات هميشگي را بعهده داشته باشد.
عرفان تركيبي است از عشق و تنفر. كسي كه عاشق يك گل است نمي تواند نسبت به گلچين متنفر نباشد و فرياد نزند و خود را فداي معشوقش نكند. وعارف چون ادعا دارد كه عاشق هستي است نمي تواند (و نبايد) نسبت به تخريب و آلودن هستي كه انسان گل سر سبد آن است بي‌تفاوت و
ساكت باشد.
عرفان يعني تحقيق ، تفكر، تدبر، تعقل و تذكر دائمي، واين از دستورات مؤكد قرآن كريم است.
عرفان و فلسفه و اخلاق در آغاز يكي بودند و در اصل يكي هستند. فلسفه و اخلاق دو بال عرفان - عرفان و اخلاق دو عصاي فلسفه  - و فلسفه و
عرفان دو بازوي اخلاق به حساب مي‌آيند. هيچيك از اين سه به تنهائي به هدف و مقصود نمي‌رسد. فلسفه، حركت مي‌آفريند، اخلاق، آن حركت را بوسيله‌ي افراد در بطن جامعه جاري مي‌كند و عرفان به آن حركت رنگ عشق مي زند و آن را شيرين و لذتبخش و دوست داشتني مي‌كند. پس جوهره‌ي عرفان عشق است كه در فلسفه و اخلاق محض خبري از آن نيست. هرجا فلسفه يا اخلاق عاشقانه پيدا كرديم عرفان را يافته‌ايم. فلسفه و اخلاق بدون عرفان هم مي‌توانند وجود داشته باشند ولي عرفان واقعي بدون فلسفه و اخلاق نمي‌تواند وجود داشته باشد و لذا عارفان برجسته هرسه را با هم داشته و دارند.
اگر هستي را باغي زيبا فرض كنيم، فلسفه درباره‌ي علل وجودي و ماهيت و غايت آن بحث و روشنگري مي‌كند، اخلاق، ساكنين باغ را به همزيستي مسالمت آميز با يكديگر و باغ دعوت مي‌كند و عرفان با حل كردن مردم در باغ و باغ در مردم، آنها را به وحدت مي‌رساند و به آنها لذتي سرشار از رضايت و محبت و خلوص و فداكاري و دفاع از باغ مي‌دهد.
فلسفه و اخلاق و عرفان ، هرسه ايده‌هائي جهاني هستند و ريشه در فطرت مردم دارند اما وقتي در انحصار فقه خاصي در مي‌آيند از هم جدا مي‌شوند وحتي به خصومت با يكديگر مي‌پردازند. بعنوان مثال در اسلام عزيز خودمان گروهي از فقها فلسفه را قبول ندارند، گروهي عرفان و گروهي اخلاق محض را و البته كساني هم هستند كه علاوه بر فقه، اهل فلسفه و اخلاق و عرفان هم هستند و اين نشان مي‌دهد كه تمام آن جدائي‌ها بر اساس قرائت خاصي از دين است وگرنه همه با هم متفق‌القول بودند. فقه به لحاظ ماهيت وجودي‌اش نمي‌تواند جهانشمول باشد و حتي در يك دين و مذهب خاص هم قابل تعميم نيستند و فقط احكام مربوط به خودشان را قبول دارند و حتي براي بعضي از «غير خودي‌ها» مثل فلسفه و عرفان حكم ارتداد صادر مي‌كنند. فقه در زندگي پيروان اديان مختلف جاري است و هركس طبق فقه خود عمل مي‌كند، حتي بيدينها هم فقه مربوط به خودشان دارند و به اصولي پايبندند، نمي‌شود فقه را از زندگي مردم خارج كرد و هرجا عرفان و فلسفه دست به چنين حركتي زده‌اند توسط متيدنين محكوم و مطرود شده‌اند، هركجا هم فقه خواسته عرفان و فلسفه را تحت سيطره خود درآورد با عكس‌العمل انديشمندان مواجه شده و پيروان خود را از دست داده‌ است. نكته مهم اينجاست كه صاحبنظران اين چهار حوزه مخصوصاَ فقه بايد با حركت جهاني هماهنگ شوند وگرنه از فتح قله‌هاي آينده باز مي‌مانند و اين تنها به ضرر خودشان است چون دين از بين نمي‌رود ولي به طرق ديگر ظهور مي‌يابد.
آينده در قلمرو عرفان است، نه به اين صورت كه تمام رؤساي حكومتها عارف شوند و تمام شهرها پر از خانقاه و معبد گردد بلكه به اين معني كه مردم به شناخت بيشتر و بهتري از خود و هستي مي‌رسند، ديوار تعصبات جاهلي را مي‌شكنند و با حقوق فرد و جامعه بيشتر الفت مي‌گيرند و در بسياري از امور، حق و حقيقت بر روابط مردم حكمفرما خواهد شد. عرفان تنها راه نجات جامعه بشري است كمااينكه علاقه به آن در بين تمام ملتها مشاهده مي‌شود. لذا هزاره‌ي سوم را بايد عصر تجلي عرفان اجتماعي و اجتماع عرفاني بدانيم و در اين راه تلاش كنيم.
والسلام- محمد حسين صادقي

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 6:51 | 
عرفان يعني اراده

هوالجميل

 

 مرواريدهاي صيقل نخورده سلوك

 

1-     تمام انسانها در حد خود عارفند، به لحاظ فطرت مشتركي كه دارند.

2-     دين و عرفان يكي هستند، اگرچه بعضي‌ها بخاطر دكانهايشان آنها را از هم جدا و در تضاد مي‌دانند. پس عرفان عين سياست و سياست عين عرفان است.

3-     در عرفان تمام اديان و مذاهب و مكاتب محترمند. اگرچه پيروان بعضي از اديان (مثل ما) خود را بالاتر از ديگران مي‌دانند. حتي مقلدين بعضي از آيات عظام ، مجتهدين ديگر و مقلدين آنها را نيز قبول ندارند.

4-     عرفان، تصوف نيست ولي تصوف نوعي عرفان است .

5-     عرفان ، رياضت و گوشه گيري و چله نشيني نيست ولي اينها هم مي‌توانند در تربيت نفس مؤثر باشند

6-     عرفان ، غيبگوئي و باطن بيني و طي‌الارض و غيره نيست ولي اينها هم مي‌تواند ثمره‌ي خلوص و تزكيه نفس باشد.

7-      عرفان به ريش و پشم و اخم و عبا و سجاده و ... نيست.

8-     عرفان ، رهبانيت نيست.

9-     در عرفان، با استاد مي‌توان سرعتر به هدف رسيد ولي تنها هم ميشود سفر كرد.

10- احترام به استاد در هر حال لازم است واين به معني مريد چشم و گوش بسته شدن نيست.

11- عرفان يعني فكر بد به ذهن راه ندادن و هر روز يك خوبي به خوبيهايت اضافه كردن و اين يعني جهاد اكبر.

12- عرفان يعني خدمت به خلق و ترويج خوبيها و جلوگيري از بديها و حق‌كشي‌ها  و اين يعني جهاد اصغر.

13-عرفان يعني در هر حال ، شهيد زندگي كردن.

14- عرفان يعني اراده و اراده نام اصلي انسان است.

15- و عرفان يعني  يك لقمه نان حلال و اين يعني رهائي از چهار دوزخ حرص، حسد، بخل و طمع.

16- تا نظر شما چه باشد؟؟؟

والسلام

محمد حسين صادقي

 

 

عرفان يعني  يك لقمه نان حلال

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 8:13 | 
دشمنِ دشمن = دوست

هوالجميل

 

 

 صدام اعدام شد

 

 

سالها پيش در روزگار سرخ نبرد ، رباعي زير را با الهام از بيانات امام راحل (و استقبال از رباعي مشهور خيام)  سرودم و منتشر كردم  كه ورد زبان بچه‌هاي جبهه شد:

صدام اگر رو به شكستي خوش باش

در محكمه‌اي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت كار تو باشد اعدام

در معرض اعدام چو هستي خوش باش

در آن زمان برخوردهاي متفاوتي  با اين رباعي شد. رزمنده‌ها به تحقق آن ايمان داشتند ولي خالصانه و خاضعانه براي عملي شدنش دعا مي‌كردند  و غير خودي‌ها مي‌گفتند : دوزار بده آش به همين خيال باش.

حالا بيست سال از سرودن اين دوبيتي و قضاوتها و خاطره‌هايش مي‌گذرد و داغ‌ترين خبر تمام رسانه‌هاي جهان اين است:

صدام اعدام شد.

 

اين خبر براي جامعه‌ي امروزو نسلهاي سوم و چهارم آنقدر عادي است كه انگار هيچ اتفاقي  نيفتاده و آب از آب تكان نخورده ولي براي خانواده‌هاي معظم شهدا و جانبازان و ايثارگران كه سالهاي دود و آتش و خون و حماسه و پايداري و تحريم اقتصادي را پيروزمندانه پشت سر گذاشته‌اند و قدرت جهنمي صدام و اربابانش را با تمام سلولهايشان لمس كرده‌اند تحقق اراده خداوند و بشارتهاي قرآني  به حساب مي‌آيد. اين خبر بر آنها و شما مباركباد.

 

در روابط اجتماعي و سياسي يك قاعده‌ي رياضي به شرح زير وجود دارد:

دوستِ دوست = دوست

دوستِ دشمن = دشمن

دشمنِ دوست = دشمن

دشمنِ دشمن = دوست

با اين حساب ، امريكا بخاطر براندازي طالبان در افغانستان و صدام درعراق ، نقش دوست را براي ما ايفا كرده، هرچند هرسه مشمول دعاي «اللهم اشغل الظالمين باالظالمين» شده‌اند. در اصل، امريكا ( يعني نظام آمريكا ، نه مردم آمريكا) دوست ما نيست،  فقط دوتا از انگشتهاي خود را قطع كرده كه اين به نفع ماست.

 

بقول امام امريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند . خود آمريكا هم اين را مي داند. چيزي كه ما را تهديد مي‌كند جنگ قدرت در داخل كشور است كه تمام مفاسد اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي و غيره را در پي داشته است و هركس بگويد اينطور نيست خودش را گول زده است.

سنت الهي و مشيت پروردگار، قطعي است و آنهائي را  كه به خون مطهر شهدا خيانت مي‌كنند ذليل و نابود خواهد كرد.

والسلام

قم – محمد حسين صادقي

10 / 10/ 85

عيد قربان 1427

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 11:48 | 
عنقاي لاهوت - سيد عمادالدين نسيمي
هوالجميل
 
 

عنقاي لاهوت

 

 

 

اي نسيمي وقت آن شد كز دم روح‌القدس

 

نفخه‌اي چون صور اسرافيل در عالم دمي

 

 

 

 

مروري اجمالي بر زندگي  عارف شهيد سيد عماد‌الدين نسيمي

 

......................................... 

 

دوستان : سلام

 

وبلاگ ابوالفضل با موضوع بالا، آپ شد.

 

 

منتظر ديدارتان : حسين

 

 

http://abolfazl-s.blogfa.com/post-30.aspx 

 

|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 0:16 | 
عنقاي لاهوت - سيد عمادالدين نسيمي

هوالجميل

 

عنقاي لاهوت

 

اي نسيمي وقت آن شد كز دم روح‌القدس

نفخه‌اي چون صور اسرافيل در عالم دمي

 

مروري اجمالي بر زندگي  عارف شهيد سيد عماد‌الدين نسيمي

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 7:21 | 
منـــــاجـــــــات
هوالجمیل
 
منـــــاجـــــــات
 
ترجمه آزاد از آیه آخر سوره مبارکه البقره
 
خـــــدایا ، خالــــقا ، پروردگــــــــارا
ببخشــــا در دو عالـــم جـــرم مـــا را
 
ز عـدل و لطف و احسانت همین بس
که قــدر وُسـع ، شد تکلیــف هر کس
 
نمی خواهی ز کس تکلیف و طاعـت
فــزونـتـر از تــوان و استـــــطاعـت
 
ولی ما با خـطا و جــرم و نســـــیان
ز تکـلیـف تــو هــم کردیـم عصـیـان
 
اگرچه مـزد عصیان ، هســت کیــفر
ولی از ما به فضـــل خویـــش بگـذر
 
ببخشـــا ای خــداونــــد خـــطا پوش
خـــطا و آنچه از ما شــد فرامـــوش
 
منـه بـــر دوش ما تکـلیـــف سنگین
چنانکه حمـل شــد بر خلــق پیشیــن
 
خدایـــــــا با بــلای امتـحــــــــانــات
نفـــرما ما ضعـــــیفان را مکافـــات
 
کـه ما بی طاقت و زار و ضعیفـــیم
گــــــدای غمـضِ عین آن لطیفـــــیم
 
والسلام
محمد حسین صادقی
|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 1:16 | 
سوغات بهشت است غم دوزخی ما
هوالجمیل
 
سوغات بهشت است غم دوزخی ما
 
 
این پنجره را باز نگه دار عزیزم 
یک روزنه پرواز نگه دار عزیزم
 
آئینه ام و تشنۀ دیدار ، خدا را 
در جلوه گه ناز، نگه دار عزیزم
 
اینجاست همان گردنۀ پر خطر عشق 
ای عقل ، نده گاز، نگه دار عزیزم
 
از هستی من هرچه که خواهی ببر امّا 
یک حنجره آواز نگه دار عزیزم
 
هرچند قفس بسته ، ولی باز برایم 
اندیشۀ اعجاز نگه دار عزیزم
 
خوش زخمه به تار دل ما می زنی ای یار 
در پرده ، همین ساز نگه دار عزیزم
 
پایان نده بر لذت و دائم دل ما را 
 در لذت آغاز نگه دار عزیزم
 
جان من و تو ، این دل هجران زده ام را 
تا حشر غزلساز نگه دار عزیزم
 
اسرار دلم از قفس سینه برون ریخت 
افشا مکن و راز نگه دار عزیزم
 
سوغات بهشت است غم دوزخی ما 
این هدیۀ ممتاز نگه دار عزیزم
 
جبریل به ما گفت : کجا ؟ کودک دل گفت : 
دروازۀ شیراز نگه دار عزیزم
 
اینجا پدرم از غم فردوس در آمد 
در گلشن این راز نگه دار عزیزم
 
والسلام - قم آبان 85
محمد حسین صادقی
|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 20:15 | 
هستی شناسی
هوالجمیل
 
 
هستی شناسی
 
 
حقیقت خفته در گلزار فطرت
 
بُود هستی شناسی کار فطرت
 
خدا در قلب سخت افزار عالم
 
نموده نصب نرم افزار فطرت
 
والسلام
محمد حسین صادقی
|+| نوشته شده توسط محمد حسین صادقی در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 20:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
با سلام و سپاس ، برای دیدن آرشیو ، اینجا را کلیک کنید