مثنوي اسم اعظم
هوالجميل
اسم اعظم
بينهايت اسم دارد كردگار – زان ميان بر ما رسيده يكهزار
اسم اعظم گرچه گرديده نهان – در همه اسماء او باشد عيان
كل اسماء و صفات ذوالجلال – اعظمند و جاودان و متعال
گرچه باشد ظرف، مظروف پيام – اسم اعظم نيست تنها يك كلام
محتوا خواهد لباسي از حروف – تا كه يابد دل به معنايش وقوف
نيست اين دانش چنان جادوگري – معصيت باشد فسون و ساحري
هركه دانا شد به اسرار نهان – بسته ميدارد ز افشايش دهان
گر تو هم دنبال حل مشكلي – كسب كن سرشار عشق او دلي
عشق تا او رهنمونت ميكند – در طريقت ذوالفنونت ميكند
عشق اما چيست؟ اكسير حيات – عشق باشد روح و دين كائنات
عشق همسوئي است با كل وجود – در طوافي جاودان و بي ركود
عشق يعني پاكي و آزادگي – بر تمام جلوهها ، دلدادگي
اين جهان و هرچه زيبائي در اوست – جلوه گاه حسن آن يار نكوست
اسم اعظم نيست وردي سرسري – تا كني با ذكر آن افسونگري
تا بيابي گنج و دولت، بي تلاش – يا شوي آسوده خاطر در معاش
يا نمائي خرق عادت در امور – يا كه با تكرار آن يابي وفور
يا شوي محبوب قلب خاص و عام – يا رسي بي رنج و بي زحمت به كام
گر براي اين امور دمدمي – در پي تحصيل اسم اعظمي
كن رها اين جستجوي بي اساس – تا نگردد با تو شيطان هملباس
ليك گر هستي پي حمد و ثنا – تا نمائي عشقبازي با خدا
گر پي برگشت سوي خالقي – گر، به استغفار و توبه ، عاشقي
گر پي آرامش و امنيتي – گر كه داري از ستايش نيتي
گر مناجات و دعا را طالبي – گر پي شكر و سپاس واهبي
ياد كن او را به هر نام و صفت – تا شوي سرشار نور معرفت
اسم اعظم مجمع اسماء اوست – ذكر كن هر اسم را داري تو دوست
والسلام
محمد حسين صادقي (غلام)
زرقان فارس – 22 خرداد 1391